تبليغاتX
قلب یخی
 

like the leaves fall of a tree

i feel your love is dying for me

where is the love you forsake

you forsake you forsake

there is too much blue in missing you

look what you have done to me, my love

Oh, still i cant understand

why you went

so i ask again

why you went

im feeling so lonely

Hold  me darling,you know that i really really love you

i feel just the same

so hold me ,dont break me baby

|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه دوم آذر 1385  |
 من اینجا دلتنگ توام

هر كلمه و هر لحظه از تو مي نويسم نمي دانم همسفر كدامين غروبي؟ ولي من همينجا منتظر بازگشت تو خواهم ماند... قرارمون همينجا توي جاده تنهايي سر دو راهيه رفتن و ماندن كنار تابلوي عشق و نفرت زير سايه درخت سبز اميد من نشسته ام روي صندلي انتظار ممكنه گيسوانم سفيد باشد , اما قلبم مثل نفسهايم گرم است.... مطمىنم مرا خواهي شناخت

                                  

               

 

ما هر دو به آينده اميد داشتيم...

من به آينده رابطه مان...معصومانه
اما تو به آينده خودت...شکاکانه
من خودم و آينده ام را فدای رابطه مان کردم...
من  صبورانه، با چشمانی بارانی فقط شاهد بی وفايي ها بودم...
من خودم را فدای خودخواهی ها کردم

تو چه کردی؟

با بی شرمی تمام شاهد قربانی شدنم بودی و تنها گفتی
خدا نگهدار
خدا نگهدار

من خوب ميدانم که روزی پس می دهی نامردي هايت را

|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه دوم آذر 1385  |
 

کاش مي دانستي

من سکوتم حرف است

حرف هايم حرف است 

خنده هايم خنده هايم حرف است 

کاش مي دانستي 

مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم 

کاش مي دانستي 

کاش مي فهميدي 

کاش و صد کاش نمي ترسيدي 

که مبادا دل من پيش دلت گير کند 

يا نگاهم تلي از عشق به دستان تو زنجير کند 

من کمي زودتر از خيلي دير 

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس 

سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد 

کاش مي دانستي 

چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت 

در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست

تازه خواهي فهميد  

مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست.

 

|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385  |
 

خدايا

بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم

هرکجا آزادگي هست ببخشايم

وهر کجا غم هست شادي نثار کنم

الهي توفيقم ده که بيش ازطلب همدلي همدلي کنم

بيش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم

زيرا در عطا کردن است که ستوده مي شويم

و در بخشيدن است که بخشيده مي شويم

|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385  |
 

فقط به خاطر تو

از راه دور تو را میپرستم ای قبله امید من....

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله  را احساس نکنی عزیزم.

 

از راه دور درد دل هایم را به تو میگویم ، و تو را در آغوش محبت های خودم میفشارم....

 

آری از همین راه دور نیز میتوان دست در دستان هم گذاشت و در کنار هم قدم زد .....

 

 به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود عزیزم....

 

از همین راه دور تو را می بوسم و میگویم که خیلی دوستت دارم عزیزم...

 

قاب عکست همیشه روبروی من است و جای بوسه هایم بر روی قاب نمایان است....

 

از همین راه دور به یاد تو خواهم بود ، در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم ،

 

 خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره های

 

 لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود....

 

این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم و کاری میکنم همیشه

 

 احساس کنی در کنار منی !

 

یک راه دور ، یک دنیا عشق ، محبت و پاکی....

 

این راه دور قلبهایمان را در همه لحظه ها در کنار هم نگه داشته است

 

 چون همیشه به یاد همیم و همیشه به انتظار آن هستیم که لحظه دیدارمان دوباره فرا رسد ....

 

ثانیه ها را لحظه به لحظه می شماریم و شب و روز را با یاد هم و عشق به هم سپری میکنیم.....

 

آری لحظه دیدار نزدیک است...

 

یک خواب عاشقانه ، خواب با هم بودنمان ، خواب دست گذاشتن در دستان هم ،

 

 خواب نگاه به چشمان هم ، یک طلوع دیگر و یک روز پر از خاطره ، روزی که لحظه

 

به لحظه آن به یاد همیم .... و این است یک فاصله عاشقانه...

 

میگذرد لحظه های پر از عشق و فرا خواهد رسید حقیقت شیرین لحظه دیدارمان....

 

از همین راه دور نیز میتوان عاشق بود ، و از همین راه دور نیز میتوان همدیگر را

 

همیشه در کنار هم حس کرد نازنینم .. پس آرام زندگی کن و بیشتر از همیشه

 

عاشق باش چون این راه دور خیلی مقدس است و پایان راه ، شیرین تر از گذشته است....

  

   اگه اومدی نظرت رو حتما بنویس

|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه هجدهم آبان 1385  |
 

عشق با هم در زير باران رفتن و خيس شدن

 

 نيست. عشق آن است که يکي براي ديگري چتر

 شود و او هرگز نفهمد که چرا خيس نشد.

|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385  |
 
و مانند هميشه نوشته ي زير تقديم به يگانه معشوقم

يك آسمان ستاره براي تواين تَل پر زآتش سودا براي من

يك دشت پر ز لاله و لادن براي تواين كوه پر ز غضه و غوغا براي من
يك عشق نو ، تازه ي تازه براي تو اين عشق كهنه ي كهنه براي من
من به تمام گذشته عاشقم ، به تمام خوبي ها و با تو بودنها ؛
من به گذشته ي خود عاشقترينم ، به تو وتمام خوب بودنهايت
به تمامي لحظاتي كه در كنار تو سرشار از شور و اشتياق بودم
به تمامي لحظاتيكه در فراقت آرام آرام گريستم
به تمامي عهد و پيماني كه با تو بستم ، وفادارم و وفادار خواهم ماند تا هميشه
من به تمامي حسرتي كه در از دست دادنت كشيدم ، عاشقم
به تو و تمامي همراهي و همدردي هايت نيز عاشقانه عشق مي ورزم
اينك ، خوب بنگر كه ديگر مرا ياراي ايستادگي نيست ، خوب نگاه كن !!
نگاه كن كه چگونه عشق تو مرا اينگونه بي تاب و بي قرار ساخته
بنگر كه من چگونه حرمت عشقت را در دل نگاه داشتم و چگونه عاشقت ماندم
بي هيچ ادعايي ، بي هيچ چشم داشتي ؛
آري ، من هنوز هم به تو عاشقم
هنوز هم اين ياد و خاطره ي توست كه نياز منِ نيازمند رابرآورده ميسازد
صبر خواهم كرد ،
آنقدر كه عشقِ تو مرا لايق خويش يابد و مرا بحضور بطلبد
من هنوز هم به تو و گذشته ي خاطره انگيزمان عشق مي ورزم
من هنوز هم ، به تو عشق مي ورزم ؛
آري ؛
من به تو عاشقم ؛
به عشق عاشقم ...
|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385  |
 

 انتظار واژه ی غریبی است...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
 

|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385  |
 

من از تو خوب مراقبت نکردم

من می دانستم که تو شایستگی اش را داری ودریغ کردم

 

چرا؟...نمی دانم...

 

ترسیده ام

 

هنوز هم می ترسم

 

هنوز هم نمی دانم چه خواهی گفت

 

هنوز هم نمی دانم بعد از آنکه بگویم وتو بگویی...چه می شود؟

 

می ترسم هنوز...انگار...

 

اما

 

به تو آرامم:

 

می دانم سیلی ات آرام خواهد بود

 

می دانم ...

|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385  |
 
 
بالا